X
تبلیغات
ஜ☆ღ•*Bia2KhAt*•ღ☆ஜ
ஜ☆ღ•*Bia2KhAt*•ღ☆ஜ

(●̮̮̃•̃)*.*.*متفاوت مثل هیچ کس*.*.*(●̮̮̃•̃)

قضیه اینه که آقای لعل گیر داده بود به ما که باید امتحان

بدین یعنی هنوز یه تیکه از فصل مونده بودااا ولی فرصت نداد به

جلسه بعد بکشه رفت پای تخته نوشت هفته دیگه امتحان به

هیچ عنوانم لغو نمیشه اصن گفت تاریخ امتحانو از رو تخته پاک

نکنید هرچی ebreym از فن لغو امتحان استفاده کرد هرچی

زبون ریخت اما نه...آقای لعل پاشو کرده بود تویه کفش میگفت

امتحان ما هم گفتیم تا هفته بعد خدا بزرگه...

خلاصه یه هفته گذشت روز موعود فرا رسید اتفاقا تجربیا هم

امتحان داشتن حالا ما رفتیم بهشون میگیم بچه ها زیر بار

امتحان نریدااا...

تجربیا: چی؟ ما میخوایم امتحان بدیم یعنی چی امتحان نمیدیم؟

اصن اقای لعل نخواد امتحان بگیره ما خودمون از خودمون امتحان میگیریم...حالا ما :O ....

بیخیال تجربی جماعت شدیم گفتیم به درک اونا هر کار میخوان

بکنن ما امتحان نمیدیم...

زنگ اول تموم شد و فهمیدیم اونا امتحان دادن اقای لعل اومد

سرکلاس یه پوشه هم دستش بود و توش هم که 100%

برگه های امتحانمون بو دیگه!

گفت اماده شید برا امتحان ما باز شروع کردیم:ما امتحان نمیدیم..

آقای لعل:امتحان میدین...

ما:نمیدیم! 

نمیدونم کی بود که گفت هنو یه تیکه از درسمون مونده و اینا...

اقای لعل رفت برا درس دادن گفت زنگ بعد امتحان...

مهرانگیز برگشت به ما گفت:بچه ها پایه این؟

ماهم چون از قبل تجربه داشتیم مهر تایید رو زدیم.

مهری گفت خب باید حواسشو پرت کنید یا از کلاس بره بیرون...

یکی پیشنهاد داد زنگ بزنیم به گوشی اقای لعل تا از کلاس

بره بیرون جواب بده..

داشتیم نقشه رو طراحی میکردیم ولی انگار که خدا

میخواستااا نمیدونم کدوم ادم نازنینی همون موقع زنگید به

اقای لعل و اونم رفت از کلاس بیرون....

یه لحظه شوک وارد شده بود بهمون باید از فرصت استفاده

میکردیم مهرانگیز فورا دست انداخت تو پوشه و چندتا برگه تو

دستش اومد برداشت همون موقع اقای لعل برگشت مهری هم

دست پاچه شده یود فقط برگشت و برگه ها رو چپوند تو کیف

من که همیشه درش بازه...همه داشتیم می مردیم از خنده

کلا رو ویبره بودیم..اقای لعل به انیس اشاره کرد و گفت یکی

اونو نجات بده دیدیم انیس رفته زیر میز داره هرهر میخنده...

خلاصه یکم طول کشید که به خودمون مسلط شیم و اقای لعل

هم ادامه درسو می داد....من یه لحظه به برگه هایی که یه ذره

از کیفم بیرون زده بود نگاه کردم

دیدیم  ااا اینا که حل شده هست گفتم دم اقای لعل گرم واسمون

حلم کرده پس امتحان نبوده سرکاریه...کاغذارو کشیدم بالا دهنم

باز موند کلا 3تا برگه بود فهمیدم گند زدیم در حدتیم ملی

افغانستان...برگه های تجربیا بود...اونم مال 3تا ادم بلا نسبت

شما...از اونا...به بقیه بچه ها اینارو گفتم همه هم هنگ بودن

هم خندشون گرفته بود..اصن اوضاعی بود..تصمیم گرفتیم که

دوباره اقای لعل و بفرستیم بیرون تا برگه هارو بذاریم سرجاش...

ولی برگه ها توسط مهری مچاله شده بود در حین غارت

برگردوندنش خیلی ضایع بود بالاخره گفتیم بیخیال موضوع شیم

و اصلا به روی خودمون نیاریم...اصن موضوع ربطی به ما نداشت

اقای لعل برگه ها رو گم کرده بود...حالا همه تو جو درس بودن

مثلا! من جرات نداشتم به کیفم دست بزنم تا به کیفم نگاه

میکردم مورد حمله دوستان قرار میگرفتم که ضایع بازی در نیار

مثه اینایی که به خودشون شک دارنا همونجور بودن همه...

یه بنده خدایی که اون ته کلاس همیشه خواب بودا زنگ

تفریح میگه نازی خیلی مشکوک بودی لعل بهت شک کرده بود!

حالا این منم:O

بچه ها همه عذاب وجدان داشتن که برگه های اون بیچاره ها

غارت شده راه حلم میدادن میگفتن فوقش اگه به ما گیر دادن

میگیم شاید برگه تحویل ندادن اصن...

اخه کی؟ تجربیا؟عمرا...اونم مگه دیوونه ان یکی از برگه هاشون

باشه اون یکی نباشه؟ خانم بنجوری اومد سرکلاس همه از

چپ و راست ریختن رو سر کیف من ...

ببین استرس با ادما چه میکنه...

هر روز گوشی تو کیفم بود درش مثه گاراژ باز هیچی نبود حالا

به خاطر3تا برگه آچهار ملت خودزنی میکردنااااا

زنگ اخرم اومد اقای لعل درسو تموم نکرد گفت امتحانتون هفته

دیگه...ما هم که سوالا رو داشتیم راحت بودیم اما مگه عذاب

وجدان میذاشت؟

مدرسه تعطیل شد بعدش ما با  عمو بارونی کلاس ریاضی

داشتیم ...

بچه ها گفتن تا خلوته یه کاری کنیم گروه گروه شدن یه عده

بنجوریو توحیاط گرفتن به حرف یه عده تو راهرو ایستادن که اگه

خبری شد امار بدن بنده هم رفتم تو اتاق بنجوری با یکی دیگه

یادم نیس کی بود استرس داشتم نمیفهمیدم خودم کیم بنجوری

میفهمید زنده به گورمون میکرد دنبال کمد اقای لعل گشتم

بالاخره پیدا کردم کلید روش بود به این میگن معلماااا

اصن توپ پوشه سوالا هم داخل کمد...

برگه ها رو گذاشتم سرجاش و برگه سوال خالی پیدا کردم و

پا زدیم دو و رفتیم بالا....

حالا که اب از سرمون گذشته بود با خیال راحت میگفتیم:میبینید

اقای لعلو چه بی خیاله پوشه سوالا رو جای اینکه ببره خونه

گذاشته تو مدرسه:دی

یه هفته وقت داشتیم نخبگان کلاس سوالا رو حل کردن و

بقیه هم کپی گرفتن وهفته بعد اقای لعل زنگ اولو درس داد

بعد تهدید کرد که اگه امتحان ندین فلان...

حالا ما:نه ما باید امتحان بدیم یعنی چی ما کی رو حرف شما

حرف زدیم شما جون بخواه امتحانم میدیم!

زنگ اخر دیدیم لعل رفت!

گفتیم ای وای دیدی چه خاکی تو سرمون شد ما شانس

نداریم...

بعد فهمیدیم اقای لعل نقشه شوم خودشو کشیده برگه هارو

داده بود بنجوری ازمون امتحان بگیره... خانوم بنجوری گفت

صندلی هاتونو درست کنید نصف بچه هارو برد بیرون کلاس که

خدای نکرده تقلب نکنن..ما هم بدون چون و چرا گوش میدادیم..

فقط میترسیدیم برگه کم بیاد به خاطر دزدی ولی نه اقای لعل

فکر همه چیو کرده بود کم نیومد:دی

سوالارو 5دقیقه ای جواب دادیم برا اینکه ریا نشه چندتا سوالم

جواب ندادیم...

بنجوری اومد بالا سر من به برگم اشاره کرد گفتم یا بسم الله

چی شده؟ فکر کردم منظورش اینه که چرا جواب ندادی گفتم

باشه الان جواب میدم همه رو...

خندید گفت نه میگم چرا ناخنت بلنده؟ من موندم!!!!

یعنیااا وسط امتحانم این.....

بازم خندید و رفت سراغ نفر بعدی:عزیزم سطح سوالا چه جوره؟

واقعا خنده داشت گفت خیلی سادس..سطحش خیلی پایینه...

خلاصه امتحان دادیم

رفت...هفته بعد منتظر نمرات درخشان بودیم

لعل:کدوم امتحان؟...اهان...نه هنوز تو مدرسه هس...

هفته بعدش...

لعل: کدوم امتحان؟...اهان...نه هنوز تو مدرسه هس...

هته بعدش:لعل:بچه ها هفته دیگه امتحان دارید حتما بیاین

وگرنه مستمرا همه ده...

ما امتحان نمیدیم اول اون نمره هامونو بیارین بعد..

لعل: هفته بعد امتحان   

ما:نه   

لعل:امتحان   

ما:نه

امتحان...نه...اره...نه...اره...نه

کلا دیگه نرفتیم امتحان بدیم و دیگه اقای لعل هم ندیدیم.

نوشته شده در یکشنبه 1391/07/23ساعت 22:2 توسط ₪ღ NaZaNin ღ₪|

اولین روز دبستان بازگرد

شادی آن روزهایم بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی

درس های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

بر لب دریای حسرت خانه ای دارم قدیمی

از تمام دار دنیا دوستی دارم صمیمی

گاه گاهی یادی از ما میکند

با مرامش شرمسارم میکند

روزگارا تو اگر سخت به من میگیری

باخبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیر از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند

لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد

نوشته شده در سه شنبه 1391/06/21ساعت 18:23 توسط ₪ღ NaZaNin ღ₪|

شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی

هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است

شمع بی پروانه را مانم که از بی همدمی

هر چه را دارم اشک می سازم نثار خویشتن

شمع اگر پروانه سوزاند خیر از خود ندید

آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را

                       ********

سقف زمانه بر سر ما واژگون شد

گویی که لحظه های زمان موریانه شد

سوز دل با شمع گفتم قطره ی اشکی فشاند

بخت را نازم که یاری مهربان دارم چو شمع

سوختم اما نه چون شمع طرف در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

سرگذشت شب هجران تو گفتم به شمع

آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد



نوشته شده در پنجشنبه 1391/05/26ساعت 22:49 توسط ShaKiBa jo0on|

حالا که نه حقایق از جنس خیالن ؛ و نه خیالات  حقیقین . . .


پس . . . دنیای خیالی ؛ خودم رو عشق است !!!




تو دنیای خودم میرم ؛ و اون عروسک پارچه ایم رو بغل میکنم !!!


و با دخترهای همسایه،



خاله بازی . . .

 

هیچ وقت هم خیال نمیکنم که بزرگ شدم !!!


یعنی دیگه دلم نمی خواد . . . . .

نوشته شده در پنجشنبه 1391/05/26ساعت 12:43 توسط AraM jo0on|

__________________________________________________________

همه فعل هایم ماضی اند ...
  
ماضی خیلی خیلی بعید ...!!!

دلم برای یک حال ساده تنگ شده است .
__________________________________________________________

می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ... !



نوشته شده در پنجشنبه 1391/05/26ساعت 12:15 توسط AraM jo0on|

با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم توی دستش. او هم یک شکلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد. دید که مرا می‌شناسد. خندیدم، گفت: دوستیم؟ گفتم: «دوست دوست»

گفت: «تا کجا؟» گفتم: «دوستی که تا ندارد.» گفت: «تا مرگ خوبه» خندیدم و گفتم: «من که گفتم، تا ندارد» گفت: «باشد تا پس از مرگ» گفتم: «نه نه تا ندارد» گفت: «قبول تا آنجا که همه دوباره زنده می‌شوند، تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم» خندیدم گفتم: تو برایش تا هرکجا که دلت می‌خواهد، یک تا بگذار. اما من اصلاً تا نمی‌گذارم.

نگاهم کرد، او می‌خواست حتماً دوستی ما تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی‌فهمد.

گفت: «بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم»، گفتم: «باشد تو بگذار» گفت: «شکلات، هر بار که همدیگر را می‌بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من، باشد؟» گفتم: «باشد»

از آن به بعد، هر بار یک شکلات می‌گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من. یعنی که دوستیم، دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز می‌گردم و می‌گذاشتم توی دهانم. به من می‌گفت شکمو! تو دوست شکمویی هستی و شکلاتش را می‌گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.

می‌گفتم: «بخورش» می‌گفت: «تمام می‌شود می‌خواهم تمام نشود، می‌خواهم نگهشان دارم تا موقعی که هستیم» و من می‌گفتم: «نه نه تا ندارد، دوستی که تا ندارد. صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدامش را نمی‌خورد، اما من همه‌اش را خورده بودم.

یک ، دو ، چهار سال، هفت ، ده و بیست سال به سرعت برق و باد گذشت. او بزرگ شد و من هم، من همه شکلات‌ها را خورده‌ام او همه شکلات‌ها را نگه داشته است.

امشب آمده است تا خداحافظی کند. می‌خواهد برود، برود آن دور دورها، می‌گوید زود بر می‌گردم، اما من می‌دانستم می‌رود و برنمی‌گردد.

از همان اول می دانستم.

دو شکلات گذاشتم کف دستش گفتم: این برای خوردن، این هم آخرین شکلات برای صندوق.

او هر دو را خورد و خندیدیم

دوستی او از همان اول تا داشت

نوشته شده در پنجشنبه 1391/05/26ساعت 12:0 توسط AraM jo0on|

لیاقت می خواهد بودن در شعر های دختری که با تمام عشقش نبودنت را اشک می ریزد ...تعجب نکن ...در بی لیاقتی تو شکی نیست ...اینجا ... دلیل بودنت میان بغض هایمدیوانگی حودم است ...نه لیاقت تو ...



***********
این روزها زیــــــــادی ساکت شــــــــــده ام ،
نمی دانــــــم چـــــــرا حرفــــــــهایم،
به جـــــــــــــای گلو
از چشمهایم بیرون می آیند…




***********
آدما باید یکیو داشته باشنکه هر وقتی خسته و پکر و داغون و مریض عصبی بودن ازت نپرسن چرا؟ فقط دستت رو بگیرن و بگن : "بلند شو بریم یه دور بزنیم،دوست ندارم این شکلی ببینمت. . .



*************


من امروز .... دستها را برده ام بالا و از عمق وجود خود خدایم را صدا کردم ...نمیدانم چه میخواهی ولی امروز ...برای تو ،برای رفع غمهایت ،برای قلب زیبایت ،برای آرزو هایت به درگاهش دعا کردمو میدانم خدا از آرزوهایت خبر دارد...


نوشته شده در سه شنبه 1391/05/24ساعت 17:52 توسط NiayeSh jo0on|

کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت را بخورم ...

کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی

دیدن یک لحظه...فقط یک لحظه

از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم ...

کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد ...

تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند ...

کاش حرف های دلم رو به تو نگفته بودم تا امروز با خود نگویم:

"آخه اون که میدونست چقدر دوسش دارم..."

می گویند ساده ام ....

میگویند تو مرا با یک جمله.... یک لبخند

به بازی میگیری

میگویند ترفندهایت، شیطنت هایت و دروغ هایت را

نمی فهمم...

میگویند ساده ام....

اما تو باور نکن....

من فقط دوستت دارم همین!

و انها این را نمیفهمند...!

 همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه

گفتم:می دونم

گفتن:این یعنی دوستت ندارها

گفتم: می دونم

گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی

گفتم:می دونم

گفتند:پس چرا ولش نمی کنی

گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم.....!

  

من ، تو ; ما

یادت هست ؟

تمام شد …

حالا : تو ، او ; شما

من هم به سلامت . . .

 

نوشته شده در شنبه 1391/04/31ساعت 15:47 توسط ₪ღ NaZaNin ღ₪|

 
استاد تو رو خدا!!!!!!!!!!!!!
 
 
 
.
 
 
.
 
 
.
 
.
 
 
.
 
.
 
 
.
 
 
 
فرزاد
 
 

نوشته شده در جمعه 1391/04/09ساعت 2:31 توسط ّّFarnAz & FarZaD|

 

           !!!!!!!  very fuuun    

 

خداییش خیلی خلاقیت به خرج داده ایول

531247_213700238734025_100002821522854_312455_1754018549_n.jpg

 

بالاخره پیدا شد !!!

 
 
564236_274503595968832_129725513779975_634572_314488354_n.jpg

 

کنفراس بیداری اسلامی

 
 
292516_326312577422551_212173535503123_763877_1998547489_n.jpg

 

من حالیم نیست همین امشب زن میخوام

 
من حالیم نیست همین امشب زن میخوام .... فهمیدین ؟ همین امشب....
 
 
535408_315687025168922_100001828800786_796074_512007023_n.jpg



 

اینم زن ملوان زبل ...

522823_155357104590381_139217146204377_187216_724795767_n.jpg


بــــــــــیــــــچـــــــــــــاره

 
398877_219206714849806_100002814369820_355798_838444421_n.jpg


لپاشو عزیزم :* ♥

 
574494_376360705740605_2018318907_n.jpg


خدایی هرجور فکر کردم جور در نیومد

529116_354181614629643_191428194238320_991847_1978076965_n.jpg


جک و جواد 581107_341951189200087_100001556276105_885948_1736151097_n.jpg


جوجه سزارین شده ندیده بودیم که دیدیم

 
293092_402804453064083_396401950371000_1589630_1303689511_n.jpg


 

مامان! اینا خب ؟ منو بازی نمیدن . خب؟ بخورشون

 
582662_3020799080481_1277805978_32138592_1780840585_n.jpg


فاوت عقل خانومهای با حجاب و بی حجاب از نگاه

خبرگزاری فارس !!!

536302_289092897843235_129725513779975_669803_1806479963_n.jpg





 

یه عکس فوق العاده از حال و روز جووونای ایرانی

 
401722_282371875187135_213845358706454_619424_418836303_n.jpg


من هواپیــــــمام

561925_449320761750920_295599637123034_1972743_1080203971_n.jpg

برای چند ثانیه به نقطه ی وسط خیره بشید

برای چند ثانیه به نقطه ی وسط خیره بشید اعجاب انگیزه
581965_284719858285405_103303346427058_612432_228761580_n.jpg


سنگ زدن به یوتیوب در نمایشگاه رسانه های

دیجیتال

سنگ زدن به یوتیوب در نمایشگاه رسانه های دیجیتال به عنوان شیطان!!!!
 
544840_362316743816130_191428194238320_1011774_1338082318_n.jpg


اصلنم فتوشاپ نیست . قربونش برم پولداره

 
385638_362662793781525_191428194238320_1012583_991864117_n.jpg


 

شنیده بودم "قندهار" ولی ندیده بودم تا حالا ..!

 
546261_417180298301473_209417049077800_1506769_1245200401_n.jpg


 

این طرف خیلی اوضاعش خرابــه ها ..!

546655_418287281524108_209417049077800_1508664_2098273795_n.jpg




آخه منِ کصافط چرا عاشق شدم

ای خدا! آخه منِ کصافط چرا عاشق شدم

554383_452069358142727_295599637123034_1981327_247100909_n.jpg



فرمایید..... بنظرت چندتا میتونی بخوری ؟

18175_1197653306319_1378090594_30564064_5556384_n.jpg


 

تشنته بخور بخور ...

 
532688_245597112214424_111178842322919_470899_691702243_n.jpg



 

اقبت بعضی از دخترا

576532_328009797270134_100001833506734_814533_1550140062_n.jpg

 

به این میگن بوس خركی.

 
150178_422779877746218_308262835864590_1424523_41332359_n.jpg

 

وووووهاااا... فاطی کماندو وارد میشود...

 
531287_297104920375366_129725513779975_694494_724495147_n.jpg


 

سلام!میشه ماها رو هم تا یه مسیری برسونی؟؟

 
562151_458441547505508_295599637123034_2003436_2058725163_n.jpg


اووووه اوووه...ببند دهنتو گربه ی پرروووو ..!

 
576349_425210064165163_209417049077800_1526360_2066367831_n.jpg


 

گربه انقدر جو گیر؟!

 
553428_298168750268983_129725513779975_697732_1016325584_n.jpg

 

عکس از یک قبر با تجهیزات

301838_298233683595823_129725513779975_697924_1584121254_n.jpg


 

متخصصین فتوشاپ،بدویین بیاین نظر بدین

575302_459903014026028_295599637123034_2009086_781299925_n.jpg

 

اوووووووووووووووه چه شباهتی......!!!!!!!!!!

 
385608_425739607450245_308262835864590_1435164_1174824619_n.jpg

 

یه رفیقم نداریم بریم خونشون واسمون موش پلو

درست كنه!!!

 
149350_127422754059938_100003766423891_126088_1284291172_n.jpg



تقدیم به همه ی دوستان

 
576263_10150830454197857_313667187856_9829283_295346550_n.jpg


نظر یادتون نره

فرزاد


نوشته شده در سه شنبه 1391/04/06ساعت 20:45 توسط ّّFarnAz & FarZaD|

Caller : Hi, our printer is not working.
 
Customer Service : What is wrong with it?
 
Caller : Mouse is jammed..
 
Customer Service : Mouse? Printers don't have a mouse, Sir!
 
Caller : Mmmmm??.. Oh really ?... I will send a picture.
 
 
 Scroll down?..
 
-----------------------
-------------------
-------------
----------
-----
--
 
 
 
  http://img5.dalahooo.ir/rozanehgroup/aban90/mouse-printer.jpg
 
 

 
 
 
نوشته شده در یکشنبه 1391/04/04ساعت 20:40 توسط ₪ღ NaZaNin ღ₪|

بدترین نوع دلتنگی اینه که تو خیالت همیشه جای خالیتو

کنارش ببینی ولی در واقعییت ببینی جایی کنارش نداری...

بدترین نوع دلتنگی اینه که تو خیالت ساعت ها واسه روز

عروسی باهاش نقشه بکشی اما در واقعیت هر لحظه منتظر

خبر ازدواجش باشی...

بدترین نوع دلتنگی اینه که سعی کنی ازش پایین تر نباشی

اما هرگز به خاک پاشم نرسی...

بدترین نوع دلتنگی اینه که ببینی هر کسی از عشقش خاطره ای

داره اما تنها خاطراتی که باهاش داری دعواهای زمان بچگیه...

بدترین نوع دلتنگی اینه که ببینی خیلی ازت فاصله داره ولی قلبت

یادت بیاره جز اون کسی توش نیست (دوری در عین نزدیکی)...

بدترین نوع دلتنگی اینه که تو خیالت ساعت ها باهاش حرف

بزنی و دلبری کنی اما در واقعییت کاری جز لایک کردن عکساش

تو فیس بوک نتونی انجام بدی...

نوشته شده در چهارشنبه 1391/03/17ساعت 15:23 توسط ShaKiBa jo0on|

           

                                       

سلاااااااااااااااااااااااام به همه

ای جووووووووووووووونم نمیدونید که من چقد خوشحالم که

از شر امتحانا خلاص شدیم...          

بچه ها دبیرستان تمووووووووووم شد وای باورتون میشه؟

تازه دیروز بود با مامانم رفتیم کودکستان نی نی کوچولو...واااااای

بچه ها دیگه روپوش مدرسه بی روپوش مدرسه...

دیگه ناخن ها دراز واه واه...

نه بنجوری نه بهاری نه مرغ زرد کاکلی(بارونی) هیچکس بهمون

گیر نمیده....               

حالا بیخیال دوباره طبع شعر گفتنم گل کرده!!!!

اول تبریکات صمیمانه خودمو به ارزو میگم ...

تولد تولد تولدت مبارک....ارزو-طالع نحس-۶خرداد-امتحان دیف...

اخه اینم روز بود که تو به دنیا اومدی؟؟؟؟ ایششش

خلاصه تولدت مبارک ولی سعی کن سال دیگه تو یه روز

مناسب تر به دنیا بیای!!!    

آها تا یادم نرفته بگم شارژ ندارم هی بخوام بهتون اس بدم

۹ تیر خونه فاطمه محبی تولد

 

 

۱۰تیر خونه شکیبا تولدشه

 

 

۱۱تیر خونه بیتا مهمونی

۱۲ تیر خونه انیس اینا تولد

 

(گفت به ارزو و نیا و صدف خبر بدم تل شمارو نداشت)

بعد از امتحان فیزیک مثه خوشالا وسط حیاط مدرسه دبیرستان

دانشگاهیا دست همو گرفتن و چرخیدن

فائزه هم یه دهن خوند

و عکس یادگاری انداختیم

 

و خدافظی کردیم اومدیم سر صادقیه منتظر بابام که منو

سپینود بریم که نازی و نیلو انیس هم موندن

و کلی با بابام خندیدیم از دست این ۲قلو ها...نیلو میگفت تو امتحان

گسسته شمرده شمرده شده ۷۵/۹ گیر ۲۵/۰ بوده نشسته نمیدونم

۸۰ فاکتوریلو بدست اورده برگه رو تحویل داده فکر کنین بیکارو!!!!!!!!

تازه بچه های خواهرم دارن میرن تهران اردو تیم ملی بله!!!!

واااااااااااااااااااای چه سال های قشنگی بود 

میدونم دیگه تکرار نمیشن...

هنوز باورم نمیشه که تموم شد...

 

ایشالله بعد از کنکور همتون این شکلی بشید  

                                

 

البته غلط میکنین بعد فوق لیسانس حالا من یه چیزی گفتم!!!

نوشته شده در سه شنبه 1391/03/09ساعت 17:24 توسط ₪ღ NaZaNin ღ₪|

تقدیم به همه ی عاشقان:

دید مجنون را یکی صحرا نورد

در میان بادیه بنشسته فرد

صفحه خاک از انگشتان قلم

می نویسد نام لیلی دم به دم

گفت مجنون شیدا چیست این

بهر که نامه نویسی کیست این

گفت مشق نام لیلی میکنم

خاطر خود را تسلی می کنم

چون مهیا نیست بر من کام او

عشق بازی می کنم با نام او

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/25ساعت 16:40 توسط ShaKiBa jo0on|

 

لطفا موزیکال خوانده شود.....!!!!!!!!!!!!!

دست دست دست حالا

ای مادر عزیز که جانم فدای تو

قربان مهربانی و لطف و صفای تو

در کل هرگز نشی فراموش

لامپ اضافی خاموش....                     

تو تکی

تو نمونه ای

تو توی دنیا یه دونه ای

به قول ابریم تو بهترین مامانه دنیایی

گل سرخ وسفید ارغوانی

فراموشت نمیکنم تا میتوانم

زگهواره تا گور دانش بجوی

چرا که ز نیرو بود مرد را راستی

مادر من مادر من تو یاری و یاور من 

مادر چه مهربونه

ما قدر اونو میدونیم

براش کادو نخریدیم

فقط بابام خریده

تو گردنش آویخته

لای لای لای

علی کوچولو پول کادو داده

علی کوچولو خیلی پولداره

اما مامانش دلش نیومد

حالا رفته براش یه دسته گل بیاره

لای لای لای

علی رسیده

اهنگ میخونه

برا مامانش...

دین دیری دین دین دین دیری دین دین دیری دیری دین

بوی گل سوسن و یاسمن آمد

مامان محبوب من از بیرون امد

مامان که بیرون رود حوصله ام سر اید

 

سلام

روز مادر رو از صمیم قلب به مامان جونم تبریک میگم ایشالله

همیشه سالم باشه اون نوشته های بالا هم واسه خندوندن

مامانم بود  اینجا میخوام واقعا ازش به خاطر زحماتی که واسه ما

میکشه تشکر کنم...مامانی جونم خیلی دوست داریم...

میگماا حالا که اینقد ازت تعریف کردم شام چی داریم؟؟؟؟

 

              

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 21:6 توسط ₪ღ NaZaNin ღ₪|

                                Best Friends Forever

 

این روزها کسی

به خودش زحمت نمی دهد

یک نفر را کشف کند!

زیبایی هایش را بیرون بکشد ...

تلخی هایش را صبر کند

آدم های امروز

دوستی های کنسروی می خواهند :

یک کنسرو

که فقط درش را باز کنند

بعد یک نفر

شیرین و مهربان

از تویش بپرد بیرون

و هی لبخند بزند

و بگوید

حق با توست...

Kidding Me

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/07ساعت 12:35 توسط AraM jo0on|

 i413141_11.gif (242×58)

سلام بر همه دوست جونایی که منتظر بودن بنده آپ کنم

خودشونم خجالت نمیکشن بگن یه بارم ما زحمت بکشیم و

آپ کنیم دنیا که به آخر نمیرسه!!!

اسم منه بدبخت بد در رفته شماها که از من شیرازی ترین والله به خدا....

خب راستش نمیدونم باید چی بنویسم این روز های اخر لحظه

لحظه اش واسم خاطره هست خیلی برام سخته که بخوام بهش

فکر کنم وقتی تنهام و به شما فکر میکنم گریه ام میگیره دست

خودم نیست آخه خیلی زیادی دوستون دارم دیوونه ها!!!

شما بهترین آدم هایی بودبن که میتونستم باهاشون دوست شم

و خودتونم میدونید که قشنگ ترین خاطرات زندگیم این چندسالی

هست که با شما هستم البته آرزو و نیلوفر ودلارام در جای خود با

اونا که دمشون گرم از راهنمایی دوست بودم...

۵شنبه آرام دوربین آورده بود با بارون و حسین موحدی و خانوم

دادجو که خیلی زیادی بزنم به تخته خوب مونده عکس گرفتیم

و زنگ تفریح بازم خودمون عکسای خانوادگی گرفتیم  بعدشم

مهستی فائز خودمون شروع کرد به خوندن و دختر مستر بینم

هی میومد تو کلاس ما میگفت بچه ها ساکت الان خانوم

بنجوری میاداااا فاطمه هم میگفت خوبها ژاله و ژیلا بدها هم

بقیه بچه های کلاسو بنویس اونم رفت ماهم با فائز بنفشه

بنفشه روهمراهی کردیم البته ۲انگشتی!!!

نازو هم شعر هوی هوی مخصوص خودشو خوند

 خیلی لحظه سنگینی بود انگار بار آخرم بود این چیزا رو میدیدم

بچه ها از الان دلم برای همه ی این چیزا تنگ شده واسه دیوار

کلاسمون نقاشی ها و نوشته هایی که روش کشیدیم و انداختیم

گردن بچه هایی که میان آزمون میدن واسه صندلی هامون واسه

تخته پاکن هایی که دزدیدیم واسه در کلاسمون که روش همه

آقاها رو به توان رسوندیم واسه smsهایی که از صبح تا شب

به هم میدیم و تصمیم میگیریم که فردا بریم مدرسه یا نریم؟

و البته واسه شارژهایی که واسه اینا میدیم!!!

به قول لعل اسم مدرسه مارو باید میذاشتن

((دبیرستان و کافی شاپ دخترانه دانشگاه)) یادتونه سر کلاسش

چند نفر از اون بطری آب خوردیم؟؟؟ آخرش فاطی گفت

آقا شما هم بخورید آبه اونم گفت نه مرسی من آب شور

نمیخورم!!!! آب معدنی شور مگه داریم؟؟؟ یکی گشنش شد گفت

آقا کیک بخورم؟گفت راحت باش اون بطری آب هم بردار توام بخور..

خودش هم با آدامسش سرکلاس درگیر بود و غصه میخورد که

اثرش ۱۰دقیقه ای رفته!!!!آخرم صداشو سرکلاس ضبط کردم

یادم باشه شعری که نازو در وصفش سروده رو تو وبلاگ بذارم!!

بارونی هم که تازه مهر پدرانشو حس کردم از وقتی که بهم گفت

بردبار بابا اومدی؟؟؟نمیدونین چه حس قشنگی بهم دست

داد...وااای...شیرین بود!!!

حالا بابا جانمم سرخوشه واسه خودش همه میخوایم عکس بگیریم

جلو من نشسته میگه واسم شاخ نذاریا...شکیبا از اونور دستشو

دراز میکنه شاخ میذاره...

لیلا رو صدا زد بیاد تدریس بعد گفت کلاغ دم سیاه قار قارو سر

کن مال همینه دیگه؟ میگم نه اون که مال شهره هست بچه ها

میخندن خب باید بهش یاد بدم دیگه فردا جلو یکی دیگه میگه

آبرو خودش میره..

نازو شکل همه مونو رو تخته کشید خیلی باحال شد آرزو لپ

قرمزی آرام مو رنگ کرده نسیم با چهره معصوم فرناز همیشه

خندان نیا با مقنعه مثلثی  منو با تابلو اخطار فاطمه تپلی سپینود

عقابی انیس کچل شکیبا خط تقارن تخته ناهید آبله مرغونی

مهسا با منقل و بقیه تجهیزات لازمه محدثه در عشق آقای دار

مثه اینکه عشقه مهندس مشاوره از کلش پریده جدیدا! آیه هم

که میخواد بره لندن و...

وااای منو نسیم و بگو با اعتماد به نفس کامل رفتیم از مدیرجون

دوربین مدرسه رو گرفتیم و از این نقاشی عکس گرفتیم بمونه

واسشون یادگاری تا بفهمن چه پیش فعالی داشتن و خودشون

خبر نداشتن بارونی هم تا عکسو دید فقط ابریم(ابراهیمی)رو

تشخیص داد...

آخ که دلم واسه خانوم بنجوری هم تنگ میشه دیگه کی ۱شنبه

تا ۱شنبه ناخن هامونو سر صف نگاه کنه؟؟؟

وای اون موحدی رو بگو هنوز جریان راننده تاکسی رو یادش بود

ماها خودمون یادمون رفته بود اون روز یه تیکه بهم انداخت و خندید 

آش نخورده و دهن سوخته همینه دیگه! بیخیال به قول آرام

خاطره میشه!!

همین خاطرهاست که آخر همه مونو بدبخت میکنه!

نسیم الان اجازه داری بگی خیل خب!!!

به خدا از هم جدا شدیم حلالتون نمیکنم بی معرفت بازی در بیارین

و برید راه روزگار خودتون...

بچه های دانشگاه دیدید چه  زود گذشت؟؟؟

این روزهای آخر هم زود میگذره خیلی زودتر از اونکه فکرشو کنیم...

نمیدونم فردا چی میشه ولی امیدوارم که همیشه با هم باشیم

به یاد هم باشیم....

به سلامتی هرکی رفیقه نه هرچی رفیقه............

قربونتون دوستون دارم مواظب خودتون باشید

خوشبخت باشید و سلامت

                                   خداحافظ       

                                     امضا نازنین                                                                                                                                                           

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 17:37 توسط ₪ღ NaZaNin ღ₪|

 

فقط یه ایرانی میتونه صبح جمعه ساعت 6 با هزار مشقت و

برنامه ریزی قبلی پاشه بره بیرون حلیم بخوره , پارک بره,ورزش

هم کنه,بعد ساعت 9 برگرده خونه بگیره تا ظهر بخوابه!

                             

 فقط یه ایرانی میتونه کند بودن رشد موهاشو بندازه گردن دست

سنگین ارایشگر!

                               
 فقط خانومهای ایرانی هستن از یه هفته قبل از عروسی هی

میگن چی بپوشیم؟! .. چی بپوشیم؟!

اونوقت شب عروسی ؛ رسماً هیچی نمی پوشن

                              
 فقط یه ایرانی میتونه اینو باور داشته باشه که اگه جفت راهنمای

ماشین و روشن کنه، مجازه تو اتوبان دنده عقب حرکت کنه!

                               
فقط تو ایران مدارسو 5شنبه ها تعطیل میکنن ولی به جاش بقیه

هفته رو براش کلاس جبرانی در نظر میگیرن باپولهای آنچنانی !!!

                                  
 تعمیرات مدل ایرانی‌:
۱-درشو باز کردن و فوت کردن.

۲-کامل باز کردن و دوباره بستن

۳-محکم زدن(مثل به پشت کنترل تلویزیون).

                             

 فقط آسمون ایران میتونه : کمی ! تا قسمتی! نیمه ابری!

همراه با بارش پراکنده!در برخی از نقاط باشه. . .

( آخر ادبیاته این جمله)!

                                 
 فقط در تهران که مردم شمال شهردر سال 201۲میلادی و مردم

جنوب شهر در سال 70 هجری قمری زندگی میکنن!

                                    

 تنها ایرانیان که وقتی میخوان از خیابون رد شن به جا اینکه به

چراغ عابر نگاه کنند به ماشینا نگاه میکنن که کی خلوت میشه

سریع رد شن!

                                   

 اگه ورزشی به نام "سگ دو" وجود داشت ما ایرانیا حتما توش

می تونستیم یه خودی نشون بدیم... !!!

                                      

 فقط یه ایرانی میتونه پیتزا رو با دوغ ,نوشابه رو با آبگوشت,

سبزی رو با کوکوسبزی,و کالباس رو با نون سنگک بخوره!

                                

 فقط یه ایرانی میتونه بره قشم لباس بیاره تو خونه بفروشه و

بگه اینارو از دبی و ترکیه اوردم!

                                 
 فقط یه ایرانی میتونه جلوی خودپرداز بانک با دیدن جمله لطفا

منتظر بمانید استرس رو با بیشترین فشار تحمل کنه و با نگاهی

ملتمسانه به دستگاه تو دلش بگه که اگه پول نمیدی جون هرکی

دوست داری کارتم رو بده و بعد از دیدن جمله دستگاه در حال

شمارش وجه می باشد به ناگاه آرامش تمام وجودش رو فرا بگیره

دقیقا مثل فرود موفقیت آمیز هواپیما اونم در فرودگاه مشهد !!!

                                   
 فقط یه ایرانی میتونه وقتی میخواد بره عروسی در به در دنبال

یکی بگرده که کراواتشو براش گره بزنه :)))

                                    
 فقط یه ایرانی میتونه اول از دستشویی بیاد بیرون بعد زیپ و

کمربندشو ببنده!

                                       

 فقط یه ایرونی میتونه اینجوری آشپزی کنه و به نظرش هم آخر

برنامه آشپزیه!

آشپزی سامان گلریز: ماهیتابه چدنی دسینی رو میذارید روی گاز

پنج شعله سامسونگ که با ضمانت سام سرویس عرضه میشه,

یه کمی روغن لادن دوست تو و من رو بریزید توش و یا از کره

اطلس طلایی استفاده کنید, دو تا هم تخم مرغ تلاونگ بندازید

داخلش,اگر در حین کار خسته شدید میتونید از ماساژور شاندر

من استفاده کنید,دیدید که چه سریع یه غذای خوب آماده شد!

تا برنامه بعد همتون رو میسپارم به خدای بزرگ و بیمه سینا و

ایران و دانا !!

                               
 فقط یه ایرانی میتونه وقتی مامور آمارگیر میاد در خونه اشون،

بگه شرمنده من اینجا مهمونم,صاحبخونه رفته مسافرت!

                               
 فقط یه ایرانی میتونه 2 سال بره سربازی 30 سال تعریف کنه

                               
 فقط یه ایرانی میتونه بـــــه نوشابـــــه "نارنـــجــی" بگــــه "زرد"!

                               
 فقط یه ایرانی میتونه بعد از شنیدن صدای پیغامگیرِ تلفن بگه اِاا

رفت رو پیغامگیرشون و سریعاً تلفن رو قطع کنه!

                               
 فقط یه ایرانی میتونه طوری زل زل نگات کنه تو خیابان که

نفهمی خوشگلی یا زیپت بازه !

                               
 از هر 2 تا تبلیغ تلویزیون یکی تبلیغ بانکه ، ولی مردم هر روز فقیر

تر میشند!

از هر 2 روز هفته یکیش تعطیله اما باز مردم افسرده تر میشند

از هر 2 نفر توی خیابون یه نفر لیسانس داره اما باز مردم بیکار تر

میشند

از هر 2 تا خونه یکیش نوسازه اما مردم باز بی خانمان تر میشند

از هر 2 نفر یکی دماغش رو عمل کرده اما باز قیافه ها زیبا نمیشند

از هر 2 نفر یکی حاجی شده اما باز مردم بی خدا تر میشند!

                                  
 فقط یه ایرانی میتونه از بی قانـــونی مملکت بنـــالـــه,

اما موقــــع دعـــوا و درگیـــــری بگـــــه مملکت قانــــون داره!

                               
 فقط یه زن ایرانی رباره زندگی دخترش میگه: شوهرش خیلی خوبه

همش میبرتش مسافرت و تو خونه هم خیلی کمکش میکنه حتی

پوشک بچه را هم خودش عوض میکنه ، دخترم خوشبخت شد

واقعا!

درباره زندگی پسرش میگه:بیچاره هر چی پول در میاره باید خرج

سفرهای خانم کنه!

از سر کار هم که خسته میاد خونه خانمش کلی ازش کار میکشه

حتی زورش میاد پوشک بچشو خودش عوض کنه، پسرم بد بخت

شد واقعا!!!

                          
 

اینجا ایران است :

کارت شارژیو که مغازه دار4700میخره و ما 5500میخریم و 4900 شارژ

میکنه بهش میگن 5000 تومنی !!!

                  
فقط یه معلم ایرانی  میتونه (البته از نوع اول دبستانی) بری ترسوندن

دانش آموزاش و زود خوابیدن اونا بهشون بگه:من رفتارای شما رو

 تو خونه با دوربین میبینم!:)))

              
قط یه کارخونه ایرانـــی می تونـــــه بهــــت یه بستـــــه هوا بــــده

که توش چــند تا دوونـــه چیپس هم اشانتـــــــــیون باشــــــــه!

                
قط یه کودک ایرانی وقتی میره تو صف نونوایی هرچی صبر

می‌کنه می‌بینه همش آخره صفه!

***            
اینجا ایران است یعنی:
ببخشید اتوبوس 9:30 ساعت چند حرکت میکنه؟

ببخشید کارت شارژ دو تومنی دارین؟ چنده؟

***            
فقط یه ایرانی میتونه وقتی توی مهمونی یا عروسی آب خوردن

گیرش نیاد،قرص قندش رو با یک لیوان نوشابه بخوره!

***              

فقط یه ایرانی میتونه وقتی تو ایرانه همش دنبال جانی واکر و

شراب فرانسوی و ستورانای مکزیکی و ایتالیایی باشه،

بعد وقتی رفت خارج در به در بگرده دنبال دوغ آبعلی و شراب شیراز

و شربت سکنجبین رب یک و یک !

***              
فقط یه ایرانی میتونه ماشین خودشو با ریموت قفل کنه, ولی

بعدش 4 تا دستگیره رو امتحان کنه که ببیــنـه قفل شده یا نه!

 

سوژه های خیلی خیلی خنده دار از کشورمون

سوژه های خیلی خیلی خنده دار از کشورمون

سوژه های خیلی خیلی خنده دار از کشورمون

سوژه های خیلی خیلی خنده دار از کشورمون

سوژه های خیلی خیلی خنده دار از کشورمون

سوژه های خیلی خیلی خنده دار از کشورمون

سوژه های خیلی خیلی خنده دار از کشورمون

سوژه های خیلی خیلی خنده دار از کشورمون

سوژه های خیلی خیلی خنده دار از کشورمون

نوشته شده در جمعه 1390/12/12ساعت 21:3 توسط ₪ღ NaZaNin ღ₪|

سلام...

                                           

عجب روز دوشنبه پر باری داشتیم ما....۲ساعت ادبیات داشتیم

خلاصه چرت خودمونو سر کلاس زدیم و گذشت ۴ساعت بعدش هم بیکار

بودیم طبق معمول ارزو جان هم نیومده بود خوشم میاد روزی که هیچکس

نمیخواد بیاد مدرسه مثه این بچه سوسولا میاد اما روزای عادی واسه

خودش خوشه....

نسیم و فاطمه تصمیم گرفتن به بحث روز قبلشون ادامه بدن که ای کاش....

بحث داغ بود دیگه !!! راجع به جامعه و تربیت خانوادگی و عرف و شرع و....

منو نسیم و فائزه و ناهید یه نظر داشتیم فاطمه یه نظر دیگه....

خلاصه بین علما  اختلاف نظر افتاد...

بعد من واسه فاطمه یه مثال زدم که خودش تجربه کرده بود

نسیم هم حرف منو تایید کرد وااااااااااااااااااااااای فاطمه قاطی کرد و بهش

برخورد صدا بالا رفت...ماهم رفتیم تو حیاط و نشستیم که خبر رسید

فاطمه داره گریه میکنه حالا همه رفتیم پشت ابسرد کن دنبال فاطمه

عجب جای دنجی بود....

اینقدر بلند بلند گریه میکرد که..............حالا فرناز اومده دلداری بده وسط

اون جو سنگین میگه فاطمه من چه جور برم تبریز هوا خیلی سرده شکیبا

میگه فاطمه ناراحت نشو بببین نازنین اون روز به من گفت قبل از اینکه حرف

بزنی اول فکر کن

من ناراحت نشدم! اون ناهیدو بگو اومد بهترش کنه زد داغون کرد...

یه مثال زد از مثال من داغون تر فاطمه هم بیشتر قاطی کرد لیوان اب تو

دست من بود گرفت پرت کرد انگشت شستم ۱۸۰ درجه برگشت همه آبا

ریخت رو کفش و جوراب نسیم ولی به خاطر جو هیچکدوم هیچی نگفتیم...

من و نسیم هرچی به بقیه اشاره میکردیم که شماها برید انگار نه انگار

یکی یکی میومدن ببینن چه خبره این صدای هق هق مال چیه ؟

بالاخره ۳تایی تنها شدیم منو نسیم هم حرفمونو زدیم که چرا همچین

چیزیو گفتیم ولی انگار نه انگار خیلی ناراحت بود به خاطر همه اتفاق هایی

که افتاده بود منم واسش ناراحت بودم نسیم هم همش میگفت ببخشید

من اصلا نباید این بحث رو پیش میکشیدم و...

خب فیلم هندی دیدین تا حالا...؟؟؟؟

من دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم زدم زیر گریه نسیم هم دید من گریه

میکنم گریه اش گرفت  ۳تایی گریه کردیم و هرچی تو دلمون بود و

گفتیم مخصوصا فاطمه خیلی خوب بود خالی شدیم حالا فاطمه داشت

منو آروم میکرد اوضاعی داشتیم منو نسیم همدیگه رو بغل کردیم و زار زار

گریه کردیم به خاطر فاطمه به خاطر خودمون به خاطر اشتباهاتی که تا الان

کردیم به خاطر بیچارگی بعضی از دخترایی که بحث ما به خاطر اونا شروع شد 

به خاطر اعتباری که به راحتی از دست میره  به خاطر  جامعه ای که به ظاهر...

هی بیخیال اگه این چیزا با حرفای ما درست میشد که الان اوضاع اینجور

 نبود....خلاصه بعد از مراسم گریه زاری رفتیم صورتمونو بشوریم همینجور

به بحث ادامه میدادیم که یهو سمیرا یکی از بچه های تجربی از دستشویی

اومد بیرون وااااااااااااااااااای همه حرفامونو شنیده بود گریه هامونو دیده بود.....

رفتیم پیش بچه ها و بازم مسخره بازی شروع شد ۱۰دقیقه ای گذشت

بچه هایی که از موضوع خبر نداشتن اومدن پرسیدن جریان چیه گریه کردین

گفتیم شما از کجا فهمیدین گفتن تجربیا گفتن!!! آبرو واسمون نموند از اونور

در حینی که ما گریه میکردیم بنجوری دنبال فاطمه میگشته بچه ها به طور

 نامحسوس پیچونده بودنش ....

۴ساعتمون گذشت ما همچنان تو حیاط داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که

زنگ کلاس خورد و ما نفهمیدیم حالا بنجوری درو بسته بود راهمون نمیداد

بریم تو..

بالاخره رفتیم زبان داشتیم معلمه میگفت چی کار کنیم که بیگاری کودکان از

بین بره نازنین و نیلوفر میگفتن کامینگ امام زمان!!!!

همه شدن سیگار فروش ادامس فروش گل فروش فال فروش سر چهارراه

و پمپ بنزینی و اونجا بود که من تصمیم گرفتم برم صحبتی

با رئیس کارخونه جون بکنم میشناسید که کیه دیگه...

اون حسابدارشو پرت کنه بیرون و از خواهر زاده های من استفاده کنه!

چرا که نه؟؟؟

ولی معمای ما هنوز حل نشده هااااا

من و فاطمه خواهریم...مامانمون فائزه هست نیلوفر و نازنین بچه های

فاطمه هستن مهری هم فرزندخوندشه از پرورشگاه اورده که میشن

خواهرزاده هام از اونور من و نسیم هم خواهریم ولی مامان نسیم دنیا هست

من و نیا هم خواهریم مامان نیا آرزو هست

آرام هم خواهر پرورشگاهیمونه این وسط من نفهمیدم بابام کیه که ۳تا

زن داشته!!!!

الان منو فاطمه و نسیم و نیا و آرام خواهریم...

رفتم همه اینارو به رئیس جون گفتم اونم به همه بچه های کلاس شغل داد

با مزایا...

حالا بعدا شغلا رو میگم....

فاطمه میخواد بره عروسی رقص بلد نیست کلاس رقصی امروز راه انداختیم

دیدنی خیلی باحال بود...

آقای دار عزیزم هم که امروز ترکوند بس که از ما تعریف کرد گفت بهترین

دانش اموزایی هستیم که تا الان داشته!!!!!!!!!!!تصویر متحرک زیباسازی وب

گفت حالا درس میخونین که چی میخواین به کجا برسین دخترا باید خونه

دار باشن الکی به خودتون سختی ندین و....

سر کلاس بارونی بحث پیش اومد و ما این حرفارو بهش زدیم واااااااااااااااااااااااااای

چی گفت روم سیاه!!!! گفت آره همتون آخرش میرین در ....

کلاس تموم شد میخواستیم بریم خونه منو فاطمه و نمیدونم کیا داشتیم

با بنجوری درباره لغو امتحان زبان حرف میزدیم بنجوری گفت به من چه بارونی

از اونور گفت پنجشنبه امتحان دیف هم دارینا من گفتم نه ما دیفو میخونیم

بنجوری گفت آره اینا خودشون میدونن امتحانارو چه جور بدن و همچین

چیزی دوباره بچه ها گفتن نه اقای دار از ما تعریف کرده و اینو گفته و...

بنجوری گفت آره من باید بیام بگم به

آقای دار شماها چی هستین بعد بارونی گفت آین اقای دار بی ادب بداموزی

داره خانم بنجوری چیزای بدی یادشون میده و میخواست ادامه بدم حالا

من هرچی بهش علامت میدادم که  ادامه نده انگار نه انگار ماهم همه باهم

جیم زدیم رفتیم بیرون بچه ها به بابام میگن جلو کوچه ماشینو نگه دار خودت

برو تو مغازه تا بارونی گیر کنه بابای منم رفت عقب ولی بارونی تلاش کرد و

رد شد رفت!!!!

خاطره بعدی ایشالله خاطره جمعه هست که همه میخوایم بریم بیرون کنار

دریاو دوچرخه سواری   و بعدش هم شام بزنیم

ولی علما لطفا اختلاف نظر رو کنار بذارید تکلیف معلوم کنید کجا بریم دیگه!!!!

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/18ساعت 17:4 توسط ₪ღ NaZaNin ღ₪|

سلام دوستان

خوب د خاطره بسه یکم بریم تو فاز شعر

شاعر:مصطفی جهاندار

خوب بریم تو کارش:


تو را با دیگــــری دیــدم که گرم گفتگــــــــــو بــودی

با او آهستـــه میرفتــی، سراپا محــــــو او بــــودی

صدایت کردمـــــــو بر من، چو بیگانه نگـــــــه کردی

شکستی عهد دیرین را ، گنه کردی! گنــــه کردی!

گناهت را نمی بخشــــم!

گناهت را نمی بخشـــم!

چه شبها را که من تنها، به یاد تو سحـــــــر کردم

چه عمری را که بیهــــــوده به پای تو هـــــدر کردم

تو عمــــــرم را تبه کردی،گنـه کردی،گنــــــه کردی!

گناهت را نمی بخشــــم!

گناهت را نمی بخشـــم !

همین بود آن وفــــــــــــــایی را کـــه میگفتــــــی!؟


*******************


تو كه در باور مهتابی عشق رنگ دریا داری...

فكر امروزت باش...  به كجا می نگری؟

زندگی ثانیه ای است

وسعت ثانیه را می فهمی؟؟؟؟

می شود مثل نسیم

بال در بال پرستو, بوسه بر قلب شقایق بزنیم

هیچكس تنها نیست, ما خدا را داریم

******************

دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش، اصل و نسب داری

از تیره دودی، از دودمـان بـاد

از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش، در جـان بـاد افتاد

هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد


*******************

و ای بهانه شیرین تر از شکر قندم

به عشقِ پاک کسی جز تو دل نمیبندم

به دین این همه پیغمبر احتیاجی نیست

همین بس است که اینک تویی خداوندم

همین بس است که هر لحظه ای که میگذرد

گسستنی نشود با دل تو پیوندم

مرا کمک کن از این پس که گامهای زمین

نمی برند و به مقصد نمی رسانندم

همیشه شعر سرودم برای مردم شهر

ولی نه! هیچکدامش نشد خوشایندم

تویی بهانه این شعرِ خوب باور کن

که در سرودن این شعرها هنرمندم
*****************

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/03ساعت 20:18 توسط NiayeSh jo0on|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


وبلاگ نویسان قالب وبلاگ دیکشنری آنلاین ایجاد فرم تماس ایجاد گالری عکس نمایش اوقات شرعی تقویم جلالی رتبه سنج گوگل مترجم سایت نمایشگر آی پی گوگل ساخت کد صوتی آنلاین آمارگیر فونت های زیباساز تغییر شکل ماوس فال حافظ فال عشق طالع بینی هندی طالع بینی ازدواج بازی آنلاین