ஜ☆ღ•* DreAms WorlD *•ღ☆ஜ

(●̮̮̃•̃)*.*.* دنیای کاغذی من *.*.*(●̮̮̃•̃)

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ஜ☆ღ•* DreAms WorlD *•ღ☆ஜ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                                   

دوستان


خوبین؟

خوشین؟


یه مدت نبودیم و این وبلاگ بی نوا داشت خاک می خورد
!

ولی این بار با ورژن جدید وبلاگ برگشتیم


چون با این وب خاطرات زیادی داریم دلمون نیومد بذاریم همین طور خاک بخوره
اینه که تصمیم گرفتیم ورژنو عوض کنیم


البته بازم خاطرات قشنگمون رو اینجا می ذاریم

بازم مثل قبل همراهیمون کنین

[ دوشنبه 1392/06/04 ] [ 21:21 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]

سلام

من چه بچه خوبی شدم 

نرفتم یه قرن دیگه بیام

تقدیم با عشق


ادامه مطلب

[ شنبه 1393/04/21 ] [ 23:57 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]

سلام

نزنین منو . . . گناه دارم

برین بخونین حالشو ببرین


ادامه مطلب

[ سه شنبه 1393/04/17 ] [ 0:6 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]

سلام D:
اینم از قیمت جدید  بعد از مدتها
اصن یهو دیشب جو گیر شدیم . . . یهو حس داستان اومد


بریم که داشته باشیم . . . قسمت دهم


نظر فراموش نشه ! :|


ادامه مطلب

[ جمعه 1393/02/19 ] [ 14:47 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]

سلام دوستان
خوبین ؟
اینم از قسمت نهم :دی
پیشنهاد می کنم یه بار دیگه قسمت هشتم رو بخونین
بعد قسمت جدید رو بخونین
شااااید یادتون رفته باشه :-4-:
پ.ن : نقد و نظر فُرگِت نشه پیلیز !
:-3-:


ادامه مطلب

[ دوشنبه 1392/10/09 ] [ 15:41 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]


طلسم سرنوشت


دوستان

مخصوصا نازی و آرزو ، پایه ها داستان خوندن

اینم از قسمت جــــــــدید که خیلی جـــــــــــــــذابه

با دقت بخونین و اگه مشکلی داشت بگین

نظر هم فراموش نشـــــه

فعلا


ادامه مطلب

[ دوشنبه 1392/06/25 ] [ 23:48 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]


 طلسم سرنوشت


سلام

خوبین ؟ خوشین ؟

اینم از قســـمت جدید

می بخشین اگه تو خماری موندین :دی


ادامه مطلب

[ سه شنبه 1392/06/19 ] [ 22:28 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]


سلام و درود

اینم از قسمت ششم
:-3-:

خیلی جذابه این قسمت :-4-:

نقد و نظر فُرگت نشه
:-67-:

با تشکر
:-53-:





ادامه مطلب

[ سه شنبه 1392/06/12 ] [ 16:41 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]


 طلسم سرنوشت

سلام ، خوبین ؟

اینم از قسمت بعدی
اهورا رو به متین که در حال رانندگی بود گفت : هی بده من برونم همین بود؟... می خواستی جلو این سه تا جوجه ضایعمون کنی ؟

متین : کجا ضایع شدیم؟... به اندازه کافی اولش ترسیدن ... همون بسه که بفهمن با بد آدمایی طرفن !

کیان : چیه حالا شما دوتا زورتون به سه تا دختر رسیده ... ولشون کنید بابا ... چند روز اومدیم تعطیلات تا از شر این دخترا خلاص شیم مثلا !!...

متین از آینه به کیان که روی صندلی عقب لَم داده بود نگاهی کرد و گفت : کیان تو به کِرم اعتقاد داری ؟

اهورا نیم نگاهی به متین انداخت و نیشخند زد ...


به ادامه مطلب مراجعه کنید !




ادامه مطلب

[ یکشنبه 1392/06/10 ] [ 16:55 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]




 طلسم سرنوشت


درود دوستان

چطوریا ؟

خداییش این قسمت خیلی تپله

هر کی نظر نذاره می کشمش !!

راستی حس دوباره خوندن نبود

اگه غلط املایی ، انشایی چیزی داشت بگین درست کنم



ادامه مطلب

[ جمعه 1392/06/08 ] [ 21:16 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]



 طلسم سرنوشت


سلامـــــ  سلام

اینم قسمت بعدی

فک کنم تپل مپله

پس نظر فراموش نشه

آیا شما معنی نقد و بررسی را میدانید؟

ها ؟ ها ؟ ها ؟

این خیلی باحاله : خخخخخ  =====>


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 1392/06/06 ] [ 17:59 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]


 طلسم سرنوشت

ســــلام دوسِتان


من اومدم با قسمت دوم

این قسمت تقدیم به آرام :دی

پ.ن : نظر فراموش نشه


ادامه مطلب

[ سه شنبه 1392/06/05 ] [ 16:16 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]


 طلسم سرنوشت

خب من اومدم با پست اول از داستان

امیدوارم خوشتون بیاد ...

اسم داستان فعلا "طلسم سرنوشت" شاید تغییر بدیم شاید هم نه !

ژانر داستان : هیجانی ... ترسناک ... و عاشقانه


خلاصه :
گاهی اوقات تو زندگی به یه دوراهی بر می خوریم ... شاید تو وهله ی
اول اون دوراهی در نظرمون زیاد مهم نباشه و راحت از کنارش رد بشیم ولی
همون دوراهی مسیر زندگیمونو تغییر میده و مارو به جایی می بره که فکرشم
نمی کردیم ... همه چی از یه دو راهی شروع میشه ...
سه دوست صمیمی تصمیم میگیرین تعطیلات میان ترم رو به مسافرت برن ...
ولی با یه انتخاب اشتباه مسیر زندگیشونو تغییر میدن ...



خب بریم که داشته باشیم قسمت اولو

"نقد"
فراموش نشه

به قول نازی
هر کی نظر نذاره کامش ویروس بگیره داغون شه !

حلالتون نمی کنیم اگه بخونین و برین


ادامه مطلب

[ سه شنبه 1392/06/05 ] [ 0:38 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]

قضیه اینه که آقای لعل گیر داده بود به ما که باید امتحان بدین یعنی هنوز

یه تیکه از فصل مونده بودااا ولی فرصت نداد به جلسه بعد بکشه رفت پای

تخته نوشت هفته دیگه امتحان به هیچ عنوانم لغو نمیشه اصن گفت تاریخ

امتحانو از رو تخته پاک نکنید هرچی ebreym از فن لغو امتحان استفاده کرد

هرچی زبون ریخت اما نه...آقای لعل پاشو کرده بود تویه کفش میگفت

امتحان ما هم گفتیم تا هفته بعد خدا بزرگه...

خلاصه یه هفته گذشت روز موعود فرا رسید اتفاقا تجربیا هم امتحان داشتن

حالا ما رفتیم بهشون میگیم بچه ها زیر بار امتحان نریدااا...

تجربیا: چی؟ ما میخوایم امتحان بدیم یعنی چی امتحان نمیدیم؟

اصن اقای لعل نخواد امتحان بگیره ما خودمون از خودمون امتحان میگیریم...

حالا ما :O ....

بیخیال تجربی جماعت شدیم گفتیم به درک اونا هر کار میخوان بکنن ما

امتحان نمیدیم...

زنگ اول تموم شد و فهمیدیم اونا امتحان دادن اقای لعل اومد سرکلاس یه

پوشه هم دستش بود و توش هم که 100% برگه های امتحانمون بو دیگه!

گفت اماده شید برا امتحان ما باز شروع کردیم:ما امتحان نمیدیم..

آقای لعل:امتحان میدین...

ما:نمیدیم! 

نمیدونم کی بود که گفت هنو یه تیکه از درسمون مونده و اینا...

اقای لعل رفت برا درس دادن گفت زنگ بعد امتحان...

مهرانگیز برگشت به ما گفت:بچه ها پایه این؟

ماهم چون از قبل تجربه داشتیم مهر تایید رو زدیم.

مهری گفت خب باید حواسشو پرت کنید یا از کلاس بره بیرون...

یکی پیشنهاد داد زنگ بزنیم به گوشی اقای لعل تا از کلاس بره بیرون

جواب بده..

داشتیم نقشه رو طراحی میکردیم ولی انگار که خدا میخواستااا نمیدونم

کدوم ادم نازنینی همون موقع زنگید به اقای لعل و اونم رفت از کلاس بیرون....

یه لحظه شوک وارد شده بود بهمون باید از فرصت استفاده میکردیم مهرانگیز

فورا دست انداخت تو پوشه و چندتا برگه تو دستش اومد برداشت همون

موقع اقای لعل برگشت مهری هم دست پاچه شده یود فقط برگشت و

برگه ها رو چپوند تو کیف من که همیشه درش بازه...همه داشتیم

می مردیم از خنده کلا رو ویبره بودیم..اقای لعل به انیس اشاره کرد و

گفت یکی اونو نجات بده دیدیم انیس رفته زیر میز داره هرهر میخنده...

خلاصه یکم طول کشید که به خودمون مسلط شیم و اقای لعل هم ادامه

درسو می داد....من یه لحظه به برگه هایی که یه ذره از کیفم بیرون زده بود

نگاه کردم دیدیم  ااا اینا که حل شده هست گفتم دم اقای لعل گرم واسمون

حلم کرده پس امتحان نبوده سرکاریه...کاغذارو کشیدم بالا دهنم باز موند

کلا 3تا برگه بود فهمیدم گند زدیم در حدتیم ملی افغانستان...برگه های

تجربیا بود...اونم مال 3تا ادم بلا نسبت ..شما...از اونا.

به بقیه بچه ها اینارو گفتم همه هم هنگ بودن

هم خندشون گرفته بود..اصن اوضاعی بود..تصمیم گرفتیم که

دوباره اقای لعل و بفرستیم بیرون تا برگه هارو بذاریم سرجاش...

ولی برگه ها توسط مهری مچاله شده بود در حین غارت برگردوندنش خیلی

ضایع بود بالاخره گفتیم بیخیال موضوع شیم و اصلا به روی خودمون نیاریم...

اصن موضوع ربطی به ما نداشت اقای لعل برگه ها رو گم کرده بود...

حالا همه تو جو درس بودن مثلا! من جرات نداشتم به کیفم دست بزنم تا

به کیفم نگاه میکردم مورد حمله دوستان قرار میگرفتم که ضایع بازی در نیار

مثه اینایی که به خودشون شک دارنا همونجور بودن همه...

یه بنده خدایی که اون ته کلاس همیشه خواب بودا زنگ

تفریح میگه نازی خیلی مشکوک بودی لعل بهت شک کرده بود!

حالا این منم:O

بچه ها همه عذاب وجدان داشتن که برگه های اون بیچاره ها

غارت شده راه حلم میدادن میگفتن فوقش اگه به ما گیر دادن

میگیم شاید برگه تحویل ندادن اصن...

اخه کی؟ تجربیا؟عمرا...اونم مگه دیوونه ان یکی از برگه هاشون

باشه اون یکی نباشه؟ خانم بنجوری اومد سرکلاس همه از

چپ و راست ریختن رو سر کیف من ...

ببین استرس با ادما چه میکنه...

هر روز گوشی تو کیفم بود درش مثه گاراژ باز هیچی نبود حالا

به خاطر3تا برگه آچهار ملت خودزنی میکردنااااا

زنگ اخرم اومد اقای لعل درسو تموم نکرد گفت امتحانتون هفته

دیگه...ما هم که سوالا رو داشتیم راحت بودیم اما مگه عذاب

وجدان میذاشت؟

مدرسه تعطیل شد بعدش ما با  عمو بارونی کلاس ریاضی

داشتیم ...

بچه ها گفتن تا خلوته یه کاری کنیم گروه گروه شدن یه عده

بنجوریو توحیاط گرفتن به حرف یه عده تو راهرو ایستادن که اگه

خبری شد امار بدن بنده هم رفتم تو اتاق بنجوری با یکی دیگه

یادم نیس کی بود استرس داشتم نمیفهمیدم خودم کیم بنجوری

میفهمید زنده به گورمون میکرد دنبال کمد اقای لعل گشتم

بالاخره پیدا کردم کلید روش بود به این میگن معلماااا

اصن توپ پوشه سوالا هم داخل کمد...

برگه ها رو گذاشتم سرجاش و برگه سوال خالی پیدا کردم و

پا زدیم دو و رفتیم بالا....

حالا که اب از سرمون گذشته بود با خیال راحت میگفتیم:میبینید

اقای لعلو چه بی خیاله پوشه سوالا رو جای اینکه ببره خونه

گذاشته تو مدرسه:دی

یه هفته وقت داشتیم نخبگان کلاس سوالا رو حل کردن و

بقیه هم کپی گرفتن وهفته بعد اقای لعل زنگ اولو درس داد

بعد تهدید کرد که اگه امتحان ندین فلان...

حالا ما:نه ما باید امتحان بدیم یعنی چی ما کی رو حرف شما

حرف زدیم شما جون بخواه امتحانم میدیم!

زنگ اخر دیدیم لعل رفت!

گفتیم ای وای دیدی چه خاکی تو سرمون شد ما شانس

نداریم...

بعد فهمیدیم اقای لعل نقشه شوم خودشو کشیده برگه هارو

داده بود بنجوری ازمون امتحان بگیره... خانوم بنجوری گفت

صندلی هاتونو درست کنید نصف بچه هارو برد بیرون کلاس که

خدای نکرده تقلب نکنن..ما هم بدون چون و چرا گوش میدادیم..

فقط میترسیدیم برگه کم بیاد به خاطر دزدی ولی نه اقای لعل

فکر همه چیو کرده بود کم نیومد:دی

سوالارو 5دقیقه ای جواب دادیم برا اینکه ریا نشه چندتا سوالم

جواب ندادیم...

بنجوری اومد بالا سر من به برگم اشاره کرد گفتم یا بسم الله

چی شده؟ فکر کردم منظورش اینه که چرا جواب ندادی گفتم

باشه الان جواب میدم همه رو...

خندید گفت نه میگم چرا ناخنت بلنده؟ من موندم!!!!

یعنیااا وسط امتحانم این.....

بازم خندید و رفت سراغ نفر بعدی:عزیزم سطح سوالا چه جوره؟

واقعا خنده داشت گفت خیلی سادس..سطحش خیلی پایینه...

خلاصه امتحان دادیم

رفت...هفته بعد منتظر نمرات درخشان بودیم

لعل:کدوم امتحان؟...اهان...نه هنوز تو مدرسه هس...

هفته بعدش...

لعل: کدوم امتحان؟...اهان...نه هنوز تو مدرسه هس...

هته بعدش:لعل:بچه ها هفته دیگه امتحان دارید حتما بیاین

وگرنه مستمرا همه ده...

ما امتحان نمیدیم اول اون نمره هامونو بیارین بعد..

لعل: هفته بعد امتحان   

ما:نه   

لعل:امتحان   

ما:نه

امتحان...نه...اره...نه...اره...نه

کلا دیگه نرفتیم امتحان بدیم و دیگه اقای لعل هم ندیدیم.

[ یکشنبه 1391/07/23 ] [ 22:2 ] [ ₪ღ NaZaNin ღ₪ ]

[ ]

اولین روز دبستان بازگرد

شادی آن روزهایم بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی

درس های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود



بر لب دریای حسرت خانه ای دارم قدیمی

از تمام دار دنیا دوستی دارم صمیمی

گاه گاهی یادی از ما میکند

با مرامش شرمسارم میکند




روزگارا تو اگر سخت به من میگیری

باخبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیر از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند

لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد

[ سه شنبه 1391/06/21 ] [ 18:23 ] [ ₪ღ NaZaNin ღ₪ ]

[ ]

شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی

هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است

شمع بی پروانه را مانم که از بی همدمی

هر چه را دارم اشک می سازم نثار خویشتن

شمع اگر پروانه سوزاند خیر از خود ندید

آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را

                       ********

سقف زمانه بر سر ما واژگون شد

گویی که لحظه های زمان موریانه شد

سوز دل با شمع گفتم قطره ی اشکی فشاند

بخت را نازم که یاری مهربان دارم چو شمع

سوختم اما نه چون شمع طرف در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

سرگذشت شب هجران تو گفتم به شمع

آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد



[ پنجشنبه 1391/05/26 ] [ 22:49 ] [ ShaKiBa jo0on ]

[ ]

حالا که نه حقایق از جنس خیالن ؛ و نه خیالات  حقیقین . . .


پس . . . دنیای خیالی ؛ خودم رو عشق است !!!




تو دنیای خودم میرم ؛ و اون عروسک پارچه ایم رو بغل میکنم !!!


و با دخترهای همسایه،



خاله بازی . . .

 

هیچ وقت هم خیال نمیکنم که بزرگ شدم !!!


یعنی دیگه دلم نمی خواد . . . . .

[ پنجشنبه 1391/05/26 ] [ 12:43 ] [ AraM jo0on ]

[ ]

__________________________________________________________

همه فعل هایم ماضی اند ...
  
ماضی خیلی خیلی بعید ...!!!

دلم برای یک حال ساده تنگ شده است .
__________________________________________________________

می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ... !



[ پنجشنبه 1391/05/26 ] [ 12:15 ] [ AraM jo0on ]

[ ]

با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم توی دستش. او هم یک شکلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد. دید که مرا می‌شناسد. خندیدم، گفت: دوستیم؟ گفتم: «دوست دوست»

گفت: «تا کجا؟» گفتم: «دوستی که تا ندارد.» گفت: «تا مرگ خوبه» خندیدم و گفتم: «من که گفتم، تا ندارد» گفت: «باشد تا پس از مرگ» گفتم: «نه نه تا ندارد» گفت: «قبول تا آنجا که همه دوباره زنده می‌شوند، تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم» خندیدم گفتم: تو برایش تا هرکجا که دلت می‌خواهد، یک تا بگذار. اما من اصلاً تا نمی‌گذارم.

نگاهم کرد، او می‌خواست حتماً دوستی ما تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی‌فهمد.

گفت: «بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم»، گفتم: «باشد تو بگذار» گفت: «شکلات، هر بار که همدیگر را می‌بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من، باشد؟» گفتم: «باشد»

از آن به بعد، هر بار یک شکلات می‌گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من. یعنی که دوستیم، دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز می‌گردم و می‌گذاشتم توی دهانم. به من می‌گفت شکمو! تو دوست شکمویی هستی و شکلاتش را می‌گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.

می‌گفتم: «بخورش» می‌گفت: «تمام می‌شود می‌خواهم تمام نشود، می‌خواهم نگهشان دارم تا موقعی که هستیم» و من می‌گفتم: «نه نه تا ندارد، دوستی که تا ندارد. صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدامش را نمی‌خورد، اما من همه‌اش را خورده بودم.

یک ، دو ، چهار سال، هفت ، ده و بیست سال به سرعت برق و باد گذشت. او بزرگ شد و من هم، من همه شکلات‌ها را خورده‌ام او همه شکلات‌ها را نگه داشته است.

امشب آمده است تا خداحافظی کند. می‌خواهد برود، برود آن دور دورها، می‌گوید زود بر می‌گردم، اما من می‌دانستم می‌رود و برنمی‌گردد.

از همان اول می دانستم.

دو شکلات گذاشتم کف دستش گفتم: این برای خوردن، این هم آخرین شکلات برای صندوق.

او هر دو را خورد و خندیدیم

دوستی او از همان اول تا داشت

[ پنجشنبه 1391/05/26 ] [ 12:0 ] [ AraM jo0on ]

[ ]

لیاقت می خواهد بودن در شعر های دختری که با تمام عشقش نبودنت را اشک می ریزد ...تعجب نکن ...در بی لیاقتی تو شکی نیست ...اینجا ... دلیل بودنت میان بغض هایمدیوانگی حودم است ...نه لیاقت تو ...


***********

این روزها زیــــــــادی ساکت شــــــــــده ام ،
نمی دانــــــم چـــــــرا حرفــــــــهایم،
به جـــــــــــــای گلو
از چشمهایم بیرون می آیند…




***********

آدما باید یکیو داشته باشنکه هر وقتی خسته و پکر و داغون و مریض عصبی
بودن ازت نپرسن چرا؟ فقط دستت رو بگیرن و بگن : "بلند شو بریم یه دور بزنیم،دوست ندارم این شکلی ببینمت. . .




*************


من امروز .... دستها را برده ام بالا و از عمق وجود خود خدایم را صدا کردم ...نمیدانم چه میخواهی ولی امروز ...برای تو ،برای رفع غمهایت ،برای قلب زیبایت ،برای آرزو هایت به درگاهش دعا کردمو میدانم خدا از آرزوهایت خبر دارد...

[ سه شنبه 1391/05/24 ] [ 17:52 ] [ NiayeSh jo0on ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه